!♡اینم از اولین پستِ چرت و پرتِ وبلاگِ مزخرفم ،

سه شنبه 22 آبان 1397 | 06:45 ب.ظ

ƜєƖcσм 
تا عاقلان راهی برای شاد بودن پیدا کنند ، ما دیوانگان بارها خندیده ایم ! 





بیست ؛

سه شنبه 26 فروردین 1399 | 03:32 ب.ظ

من روزای خیلی خوب نمیخوام من فقط روزای عادی رو میخوام . دلم برای اون روزای معمولیِ لعنتی تنگ شده،اون روزا که از خواب به زور پامیشدیم یهو ساعت هفت بود دیرمون میشد :] میخوام از روزای عادیِ خودم بگم هرچند که اصلا خوندنی نیست و چرته ولی من دلم برای نوشتن لک زده . روزای عادیم صُبحا بلند میشدم اون اسپیکرِ لعنتی رو روشن میکردم و ماست و سیب رو قاطی میکردم و خودش میشد یه صبحونه کامل برام :)))) بعدشم که ریختمُ درست میکردم از خونه میزدم بیرون دنبالِ دوستای ساده و مهربونم میرفتم و از همون اول صبح تا خودِ ظهر قش قش خنده به راه بود :* خلاصه.. ظهر که میشد باهاشون خدافظی میکردم و مسیرم رو کج میکردم سمت کتابخونه و کتابهای جدید رو با کلی ذوق انتخاب میکردم وقتی میرسیدم خونه یک و نیم بود:> و یادم می افتاد که ساعت چهار کلاس دارم و هیچ کودوم از تکلیفام رو انجام ندادم با استرس شروع میکردم! ساعت سه و نیم هم طبق معمول راه می افتادم تا چهار سر کلاس باشم تا ساعتِ شیش.
کلاس که تموم میشد با اون فضای قشنگش و ارامش درون من برمیگشتم خونه:)
فیلم میدیدم ، کتاب میخوندم ، استایل عوض میکردم . دلم برای اون روزای معمولیِ لعنتی تنگ شده ،
{خیلی زود به شرایط عادی برمیگردیم ، من امید دارم}





نوزده ؛

پنجشنبه 21 فروردین 1399 | 02:40 ق.ظ

((چند بار باهم رفتیم بیرون))
((یعنی هنوز باهاش حرف میزنی؟))
گفت (( نه ،یکی دوروز پیش اتفاقی دیدمش))
تکرار کردم ((اتفاقی دیدمش))خوشم نیامد.بقیه هرچه دلشان میخواهد بگویند
ولی من میدانم آدم ها اتفاقی باهم روبه رو نمیشوند.





هجده ؛

پنجشنبه 21 فروردین 1399 | 01:18 ق.ظ

برام مهم نیست مَردُم چی میگن
تاحالا کاری نکردم که پشیمون بشم
زنده میمونم...و کاری رو میکنم که دلم میخواد.

anime: one piece





هفده ؛

شنبه 9 فروردین 1399 | 07:29 ب.ظ

هرچی بیشتر میره جلو
معنی زندگی کردن تو لحظه رو بیشتر میفهمم
اینکه بی توجه به حرف مردم ادامه بدی به خندیدن،تلاش کردن،دیوونگی و کنار پرتگاه لذت و زودگذر بودن ذلت قدم زدن
ما هرچی داریم از باورای مغزمونه
هرچی میبینیم از اونه،سختی یا اسونی زندگیمون،خوشحالی یا ناراحتیمون
من به شانس معتقدم اما حتی همون شانسم سراغ ادمایی میره که باورش داشتن..
باور داشته باش که فقط باور کردنه که میتونه نجاتت بده
یه قلب پاک،شدیدا دنیاتو پاک میکنه..
من از گذشته فراموشیو
از الانم زندگی کردنو
و از ایندم خوشبین بودنو
یادگرفتم..
بیا قدم بزنیم هرچند اینجا حتی قدم زدنم جرمه..
 ارمین.ن





شونزده ؛

چهارشنبه 6 فروردین 1399 | 02:03 ب.ظ

خب نود و هشت هم گذشت با همه خوبیا و بدیاش ، که هممون میدونیم بدیاش یکم زیاد بود! سیل و زلزله و هواپیما167 و کرونا و خیلی چیزای دیگه که اینا رو نمیتونیم فراموش کنیم هنوز غمشون به دلمون هست ؛ اما با این حال امیدوارم که سال نود و نُه همون سالی باشه که همیشه طی این مدت منتظرش بودی !
سالِ نو مبارک ♥ میدونم که با تاخیر تبریک گفتم و شرمنده ~
سال خوبی داشته باشید بروبچ





چهارده ؛

چهارشنبه 9 بهمن 1398 | 02:00 ب.ظ

ممکنه فردا بمیری. پس، اون تیِ شرتو بخر، راجب چیزی که میخوای و مهمه حرف بزن،پول خرج کن،بستنی بخور،بهش بگو دوسش داری، انقدر بخواب تا خورشید بیدارت کنه،از خودت بیشتر مراقبت کن،موهاتو تا هرجا میخوای کوتاه کن،زیر بارون برقص،هرچیزی که دلت میخوادو پست کن،دردسر درست کن،دزدکی برو بیرون،چون فردا، خب فردا ممکنه اخرین روزت باشه..
وقتُ تلف نکن از همین الان شروع کن ؛





سیزده؛

پنجشنبه 3 بهمن 1398 | 11:21 ب.ظ

گاهی وقتاهم هست، که حوصله نداری و با هیچی حالت خوب نمیشه! وقتی بعضی ها برای خوب شدن حالت همه کار می‌کنند.
 گاهی درد ودل گاهی حرف های طنز گونه و...  من چقدر این بعضی هارو دوست دارم. خاصن؛ یه جور عجیب
 خاصن¡مخاطبایِ این پست باید تا الان فهمیده باشن چه موقعی رو میگم*مربوط به پستِ قبل
+حالِ دلتون خوبه؟
مل نوشت:من اومدم





دوازده ؛

چهارشنبه 18 دی 1398 | 06:45 ب.ظ

ذهنم پوچ شده.. عمیقا احساس پوچی میکنم! دیگه حوصله کل کل کردن با پسر خالم رو ندارم.دیگه حوصله چای با پولکی نارگیلی نیست.دیگه واسه حرف زدن با ادمای مورد علاقم ذوق ندارم.دلتنگ هیچکس نیستم.به شیطنت های قدیمم نمیخندم.امروز از صبح هرچی میخواستم شاد باشم نمیشد. میدونی؟ مثل اینکه تو ی جنگ خیلی بزرگ با یکی قدرتمند تر از خودت باشی ولی تو هی زور بزنی و اخرش به منفعت اون باشه و ضایع بشی. امروز قدرتمنده حس های منفی بود که متاسفانه شکستم داد.دیگه دنبال کل انداختن با بچه ها نیستم. حتی حوصله نوشتن رو هم ندارم . اصلا به کتابای انبار شده توجهی ندارم.دیگه برای اماده شدن اهنگ نمیزارم. امیدوارم این وضعیتم هرچی زودتر بره و باز همون شاد شنگول قبل باشم :> همین
#شاید موقت





یازده ؛

شنبه 30 آذر 1398 | 10:31 ب.ظ

اگر امشب با ماشین از خیابان رد میشدید میفهمیدید که مردم با عجله دنبال میوه . کیک . شیرینی و..بودند.اگر امشب وارد یک شیرینی سرا میشدی میفهمیدی که هرکس برای خرید خوراکی به منظور به پایان رسیدن این شب در انجا حاضر شده..اگر امشب فقط به میوه فروشی میرفتی میدیدی که مردم برای میوه امدند و صدایشان طعم عجله میدهد. من دقت کردم..امشب در ساعت مشخصی در خیابان قُلقُله بود و یک ساعت بعدش خیابان به طوری که انگار تاریک و متروکه است ,خلوت بود.. خلوت خلوت!امشب به تاریخ سی آذرِ هزار و سیصد و نود و هشت همه برای جشنی اماده بودند .مراسمی کهن که درکنار آدم های نزدیکشان آن را برگزار کنند.شب یلدا ..
پاییز هم خیلی سریع تر از انتظارات بار و بندیل خود را جمع کرد و تا سال دیگر رفت..عوضش این زمستان است که دقیقا بعد از پاییز در خانه را میزند
+شب یلداتون مبارکا♥





نُه ؛

شنبه 9 آذر 1398 | 01:30 ب.ظ


شما نمیدونید چی به آدما میگذره ، میدونید ؟ میدونید پشت لبخندشون ، 
پشت سر تکون دادنشون ، پشت آره راس میگیاشون چیه ؟ میدونید پشت تلاش کردنشون ،
 پشت خسته شدنشون ، پشت بازم ادامه دادنشون ، چیه ؟ میدونید آدما 
یه وقتایی شبا با فکر کردن به همه ی اتفاقایی که دوست نداشتن و افتاده و مسیر
 زندگی ای که دوس ندارن و تووشن و کارایی که دوس ندارن و انجام میدن خوابیدن و 
صبح دوباره پاشدن و همه زورشونو زدن که ادامه بدن ؟ میدونید چقدر نشستن و 
خودشونو دلداری دادن ؟ میدونید چقدر شونه های خودشونو مالیدن که بتونن ، که بازم بتونن ؟
نمیدونید که میزنید توو دلشون . نمیدونید که به روشون میارید کجان و چیکار میکنن . 
نمیدونید که مسخره شون میکنید . نمیدونید که هر چیو که با خودشون به زور و
 زحمت حل کردن تووی سه ثانیه میزنید توو صورتشون . نمیدونید دیگه . نمیدونید لابد .

 •نازنین هاتفی





هشت ؛

دوشنبه 27 آبان 1398 | 04:05 ب.ظ

دلم میخاهد بیخیال دنیا  هندزفری و گوشی ام رو بردارم در کیف بذارم و از شب قبل تمام وسایل مثل :ضد آفتاب.عینک.هودی.کت جینم.کلاه.شال.پیکسل هایم و .. را اماده کرده باشم.!همین که تقی به توقی خورد و ناراحت شدم کُتم را بپوشم و با وسایلی که ذکر کردم بروم.در طول راه همان دفترچه قدیمی و کهنه که هنوزهم چند برگی ازش مانده را در آورم سپس از اتفاقات قشنگِ بنویسم!مثلا زمانی که با من شوخی میکند.زمانی که یک نفر به من میگوید آدم خوبی هستی.موقعی که کلی خوراکی گیرم می آید و با ذوق به انان خیره میشوم..! یا اتفاقات خوب و هیجان انگیزِ در راه را بنویسم.روی جدول ها راه رَوَم.به زن و مرد های مسن لبخند بزنم و به انهایی که در چهره اشان مهربانی موج میزند سلام دهم.یا اگر کسی را دیدم که به کمک نیاز دارد بی وقفه تا حد امکان به او کمک کنم.. برایم مهم نیست کِی این کار را انجام میدهم!چه در تابستان گرم که به قولی تخم مرغ را روی زمینش بگذاری پخته میشود و چه در زمستان سرد که حتی صدها پالتو و کلاه هم پوشیده باشی آخرش سرما به تنت میرسد! بعضی وقت ها این کار لازم است.نه؟شاید گاهی لازم است با این کار در زندگی تنوع دهم.. شاید گاهی لازم است سریع قهر کنم ... شاید لازم است بعضی اوقات کمک کنم..!زندگی هروز به اتفاق های نو نیاز دارد .چه بد چه خوب! فقط یک اتفاق نو تا بفهمی اتفاق های زندگی ثابت نیستُ هروز تغییر میکند ..!





هفت ؛

شنبه 18 آبان 1398 | 05:52 ب.ظ


نیاز نیست یه دختر مستقیم بهت بگه چه احساسی داره

این احساس زمانی که کنارته تو رفتارش خودشُ نشون میده ..!






شیش ؛

جمعه 17 آبان 1398 | 11:05 ق.ظ

 صبح که به مدرسه می آیم و منتظر آمدن او هستم، حس خوبی دارم
وقتی هم را می‌بینیم از فاصله دور جیغ میزنیم و دست هایمان را صد و هشتاد درجه باز میکنیم و به طرف هم میدویم و بعدِ فاصله طی شده بغل هم میپریم..! ماه قبل همکلاسی ام زهرا به ما گفت که قطعا دیوانه هستیم و هردو از تیمارستان فرار کرده ایم. نیشخند زدیم و چندی بعدش زدیم زیر خنده! همین که در حیاط زانو بلند میدویم و مقنعه هایمان را مثل مادر مسیح ها درست میکنیم که حتی روی اَبرو هایمان را می‌گیرد یک دلیل مبهم برای ثابت شدن دیوانگیمان است.. شرط گذاشته ایم که هرماه روی یک آهنگ قفلی بزنیم و موقعی که هم را می‌بینیم تیکه ای از آن را بخونیم!
بی وقفه جیغ جیغ کنیم! به دیگران کمک کنیم!
وقتی او نیست احساس میکنم بین آن همه دختر تنهاترین هستم و همراه ندارم. ولی موقعی که او هست یک آرامش خاصی از خوشحالی در من می دمد...!از نظر من او یک فرشته اس
#مَهشید :') 





پَنج ؛

جمعه 17 آبان 1398 | 12:34 ق.ظ

 نمیخوام روزامُ تلف کنم و میخوام هروزم برام قَشنگ باشه،
ولی این لعنتیا انقدر زود جمع میکنن میرن فردا میاد که وقت نمیشه





چهار ؛

جمعه 10 آبان 1398 | 05:54 ب.ظ


در قبرستان متروکه ی رویاهای فراموش شده اش، گم شده بود...
سرگردان بود..!! سالها میگذشت که کسی برای نجاتش یافت نمیشد 
هیچکس اقدام نمیکرد! 
ولی خودش ..بله  خودش ! نیروی کمک همه اطرافیانش بود
حس میکرد مشکلات عزیزانش به او ربط دارد و در برابرشان مسئول است..
تا موقعی این وضع طول کشید که مشکلاتی در زندگی برایش پیش آمد
بالاخره او هم بالغ شده بود و کم کم سختی ها به دیدارش آمدند
سعی کرد تنها خود را از مشکلات بیرون بکشد .. ولی .ولی غیر ممکن بود
به تنهایی نمیتوانست .
میدانید از چه کسانی کمک خواست؟!بلـه حدس درستی بود از عزیزانش :)
ولی جواب آنها برخلاف تفکر او شد!
هرکدام درخواستش را رد کردند.به غریبه میتوانست روی آورد؟معلوم است که نه.
پس مجبور شد خودش خود را بالابکشد.. بعضی وقت ها ناامید میشد:
لعنتی نمیتونم !! نمیشه !!
در توانم نیست !!
روز های زیادی این را میگفت و تلاش لازم را نمیکرد 
تا گذشت و گذشت با آدمی آشنا شد یک نفر همزاد خودش !
مهربون و ساده! سختی کشیده! 
ولی.. آن فرد یک تفاوتی با او داشت. آن فرد به جمله ی "من میتوانم"
ایمان آورده بود!! 
شنیده اید میگویند اگر میخواهی کسی را بشناسی اول اطرافیانش را بشناس؟!
دلیلش هم این است که با هر که هم نشین شوی ذره ذره شبیه او میشوی..
آدمِ قصه ی ما هم با همان غریبه "که دوستش بود" هم نشین بود
وَ  او دگر یک نفر  تنها نبود. یک نفر پیشش بود کمکش میکرد راهنمایی اش میکرد
دوستش داشت و انرژی مثبتش بود
زندگیه دختر تغییر کرد ...!. نه برای اینکه دگر از تنهایی درآمده بود
نه برای اینکه کسی دوستش داشت
نه برای اینکه یک نفر راهنمایی اش میکرد
بلکه برای اینکه به جمله ی دو کلمه ای "من میتوانم" ایمان اورده بود :)







سه ؛

چهارشنبه 27 شهریور 1398 | 03:08 ب.ظ

 

[به آرزوهام میرِسَم چون عَهد بَستَم کِه قَبل مَرگَم نَمیرَم...♡]





دو ؛

چهارشنبه 20 شهریور 1398 | 07:59 ب.ظ


رؤیآهآتوُ اَز دَست نَدِه وآسِ اینکِه اَگِ رؤیآهآت

 بِمیرَن زِندِگی عینِ بیآبوُنِ بَرهوُتی میشِه کِه بَرفآ توُش یَخ زَدِه بآشَن..... 

• لنگستون هیوز





⁅1⁆

شنبه 19 مرداد 1398 | 11:27 ق.ظ

زندگی یک تصادف است  

مرگ یک واقعیت..

-احمد شاملو